قومی ز پی مذهب و دین میسوزند
قومی ز برای حور عین میسوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
ویشان همه در حسرت این میسوزند
(عبید زاکانی)
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
تنگ نبات چون بود؟ لب بگشا که همچنین
آب حیات چون بود؟ خیز و بیا که همچنین
هر که بگویدت که تو دل به چه شکل میبری ؟
از سر کوی ناگهان مست به سرا که همچنین
هر که بگویدت که جان چون بود اندرون تن ؟
یک نفسی بیا نشین در بر ما که همچنین
هر که بگویدت که گل خنده چگونه میزند ؟
غنچهی شکرین خودبازگشا که همچنین