درها رو من میزنم
درها رو يکی ـ يکی.
به چشم شما دیده نمیشوم
مردهها ديده نمیشوند.
از مردنم تو هيروشيما
يه ده سالی میگذرد.
دختری هفت سالهام،
بچههای مرده بزرگ نمیشوند.
نخست موهایم آتش گرفت،
چشمهایم سوخت و برشته شد.
يک مشت خاکستر شدم،
خاکسترم در هوا پخش شد.
من از شما برای خودم
هيچ چیز نمیخواهم.
حتی آبنبات هم نمیتونه بخوره
بچهای که مثل کاغذ سوخته.
درهاتونو میزنم
خاله، عمو، يک قول بده.
بچهها کشته نشند
آبنبات هم بتونن بخورن.
شعر از ناظم حكمت
برگردان: بهرام رحماني