نمیدانم این داستان از کیست، شاید مولانا یا گلستان یا شیخ عطار یا ...؟ بچه که بودم کارتن آن را چند بار از تلویزیون دیدم و از مادربزرگ شنیدم. چوپانی همیشه داخل شیر گوسفندانش آب میریخت و به همسایگانش میفروخت. این آبها جمع و یکباره سیلی شد و تمام گوسفندان چوپان را با خود برد.
آدمهای دور و برم را که میبینم باور میکنم که این داستان را نشنیدهاند یا آن را باور ندارند.
اگر دور و بر خود را نگاه کنید کسانی را خواهید دید که دائم مینالند؛ از مملکت، گرانی، بدبختی مردم، کلاهبرداری و دروغ و ... . اما همین آدمها وقتی از خانه بیرون میروند گوشت و شیر را گران میفروشند، با هزار حقه زمین و خانه را سه برابر قیمت میفروشند، پشت میز کارشان چرت میزنند، رشوه میگیرند و میدهند، ارباب رجوع را برای کار یک ساعته، سه روز معطل میکنند، زیرآب همکارشان را میزنند، محصول بیکیفیت را لابلای محصولات سالم به بازار میفرستند، دیر سر جلسات خود حاضر میشوند، آمپول و قرص اشتباه به بیمار میدهند و .... شاید فکر میکنند این مملکت و گرانی و بدبختی و عقب ماندگی و بیچارگی ما دلیلی جز اعمال خودشان دارد!! و یا شاید به قول حافظ:
«گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند»
بیایید از امروز شروع کنیم و خودمان بهترین باشیم، خودمان همان باشیم که در دنیا میجوییم. به قول گاندی «خود آن تغییری شویم که در جستجوی آنیم.»