این پسر عاشق تقلب رسوندن بود. کتابو می خورد انقدر که می خوند. بعد سر امتحان که می نشست، همش سرش اینور اونور بود. نه این که تقلب بگیره ها! تقلب می رسوند!!
دائم می پرسید چیو نمی دونی؟ کدوم سئوالو می خوای؟ چند باری هم سر جلسه گرفته بودنش. ولی باز هم عاشق این بود که به بقیه کمک کنه نمره بگیرن.
الان هم یه پست مهمی تو یه سازمان بزرگ داره و واسه خودش کلی برو بیایی داره.
آدم جالبی بود. خدا حفظش کنه، چند تا از درسامو به کمکش پاس کردم!!