اخیراً وارد یک شرکت شدم که مدیرعامل تحصیلکرده اون ایدههای جالبی داره. یکی از ایدههای ایشون اینه که هر کی میاد تو این شرکت، واسه این میاد که رزومه خودش رو پر کنه و اطلاعات منو بدزده! با این طرز فکر، برای هر تازهوارد حداقل سه تا جاسوس تعیین میکنه و این عزیزان باید دائماً کارمند جدید بیچاره رو تعقیب کنن. حالا تصور کنید که شما برای کار به یک شرکت رفتین و بهتون گفتن توی این یک ماه آزمایشی باید کارخونه رو بررسی کنی و کارها رو یاد بگیری؛ وای به حالتون اگه از فرمول و ویژگی دستگاه و حقوق کارمندا و ترتیب آزمایشها و هر چیزی که در قاموس مدیرعامل دزدی اطلاعاته، سئوال کنید. حضرات مراقب، به سرعت مراتب را تلفنی به عرض مدیریت محترم میرسونن و ایشون کنترلها رو شدیدتر میکنه و اگه سئوالاتتون تکرار بشه، لیاقت کار تو این شرکت رو ندارین و تازه باید اقرار کنید که اومده بودین برای کی جاسوسی کنید؟؟!
برای من جالب بود که چرا بعضیها حاضر میشن اصلاً تو چنین محیطی کار کنن، فکر کردم شاید دلیلش حقوقهای بالای این شرکت باشه، اما دیدم ایشون به مهندسینشون حداقل حقوق کار رو میدن. بیشتر که رفتم تو بطن کارکنان، دیدم که ایشون با ترفندهای مدیریتی (به اصطلاح خودشون) اعتماد به نفس تمام کارکنان رو گرفتن و اونقدر محیط بیرون رو واسه اینا ترسناک جلوه دادن که حتی بهترین و پر سابقهترین مدیرانشون فکر میکنن اگه از در این کارخونه برن بیرون هیج جا براشون کاری نیست و باید برن عملگی! بنابراین به شدت از آقای مهندس سپاسگزارن که اونها رو تو کارخونه درپیت خودش نگه داشته!
تأسفباره که بعد از یه مدت، همه تو این محیط حل و جاسوس مخصوص مدیرعامل میشن و بیرونیها رو به چشم دشمن(!) میبینند و تمام وقت و انرژیشون رو صرف پاییدن دیگران و خاله زنک بازی میکنن. در واقع اون چیزی رو که تو کتابا خونده بودم، اینجا دیدم «تأثیر فرهنگ مدیریت ارشد بر محیط کار و کارکنان».
به هر حال من هم یکی از جاسوسهایی بودم که رفته بودم توی این کارخونه و خدا رو شکر (نمیدونم شاید به خاطر این که سابقه کار قبلی داشتم یا شاید به لطف راهنماییهای دوستان) دچار این وضعیت فجیع نشدم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم. دوست داشتم این داستانو اینجا بنویسم و نظرات شما رو هم در این مورد داشته باشم.
در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبينيهاي بيحاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسفبار كه براي هر ملتي پيش ميآيد شما را به ياس و نااميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانههايتان زندگي كنيد.
نخست از خود بپرسيد من براي كشورم چه كردهام و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاد و هيجانانگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشتهايد.
اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايمان بدهد يا ندهد هنگامي كه به پايان زندگی نزديك ميشويم هر كداممان بايد حق آنرا داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم:
من آن كه در توان داشتهام، انجام دادهام.
لویی پاستور
نمیدانم این داستان از کیست، شاید مولانا یا گلستان یا شیخ عطار یا ...؟ بچه که بودم کارتن آن را چند بار از تلویزیون دیدم و از مادربزرگ شنیدم. چوپانی همیشه داخل شیر گوسفندانش آب میریخت و به همسایگانش میفروخت. این آبها جمع و یکباره سیلی شد و تمام گوسفندان چوپان را با خود برد.
آدمهای دور و برم را که میبینم باور میکنم که این داستان را نشنیدهاند یا آن را باور ندارند.
اگر دور و بر خود را نگاه کنید کسانی را خواهید دید که دائم مینالند؛ از مملکت، گرانی، بدبختی مردم، کلاهبرداری و دروغ و ... . اما همین آدمها وقتی از خانه بیرون میروند گوشت و شیر را گران میفروشند، با هزار حقه زمین و خانه را سه برابر قیمت میفروشند، پشت میز کارشان چرت میزنند، رشوه میگیرند و میدهند، ارباب رجوع را برای کار یک ساعته، سه روز معطل میکنند، زیرآب همکارشان را میزنند، محصول بیکیفیت را لابلای محصولات سالم به بازار میفرستند، دیر سر جلسات خود حاضر میشوند، آمپول و قرص اشتباه به بیمار میدهند و .... شاید فکر میکنند این مملکت و گرانی و بدبختی و عقب ماندگی و بیچارگی ما دلیلی جز اعمال خودشان دارد!! و یا شاید به قول حافظ:
«گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند»
بیایید از امروز شروع کنیم و خودمان بهترین باشیم، خودمان همان باشیم که در دنیا میجوییم. به قول گاندی «خود آن تغییری شویم که در جستجوی آنیم.»