وقتی تو ميگویی وطن من خاک بر سر ميکنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم
وقتی تو میگویی وطن بر خویش ميلرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر ميکنم
وقتی تو ميگویی وطن یکباره خشکم ميزند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر ميکنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر ميکنم
وقتی تو ميگویی وطن بوی فلسطین ميدهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر ميکنم
وقت تو ميگویی وطن از چفیه ات خون ميچکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم
وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر ميشود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم
بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر ميکنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران ميدود
من آیه های عشق را مستانه از بر ميکنم
وقتی تو ميگویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر* میکنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور ميکنم
ایران تو با یاد دین زن را به زندان ميکشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر ميکنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم
تاریخ ایران تو را شمشیر تازی ميستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم
ایران تو ميترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم
وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم
* اردوگاهی در فلسطین
شعر از استاد مصطفی بادکوبه ای
درها رو من میزنم
درها رو يکی ـ يکی.
به چشم شما دیده نمیشوم
مردهها ديده نمیشوند.
از مردنم تو هيروشيما
يه ده سالی میگذرد.
دختری هفت سالهام،
بچههای مرده بزرگ نمیشوند.
نخست موهایم آتش گرفت،
چشمهایم سوخت و برشته شد.
يک مشت خاکستر شدم،
خاکسترم در هوا پخش شد.
من از شما برای خودم
هيچ چیز نمیخواهم.
حتی آبنبات هم نمیتونه بخوره
بچهای که مثل کاغذ سوخته.
درهاتونو میزنم
خاله، عمو، يک قول بده.
بچهها کشته نشند
آبنبات هم بتونن بخورن.
شعر از ناظم حكمت
برگردان: بهرام رحماني
وقتی که دیپلم می گرفتیم و از دبیرستان می اومدیم بیرون به همکلاسی هامون قول دادیم که هیچوقت همدیگه رو فراموش نکنیم.
رفتیم دانشگاه و بعد از ۴ - ۵ سال دوستای دبیرستانمون رو فراموش کردیم. ولی گفتیم نه دیگه هم اتاقی های دانشگاه فراموش نمی شن، آخه هر چی باشه ۴-۵ سال باهاشون زندگی کردیم.
اومدیم درگیر مشغله های کار شدیم. هی کار و کار و کار. پول و پول و پول. کم کم تلفن زدن به دوستامون شد ماهی یه بار. بعد شد سالی یک بار، عیدها ... و امسال دیگه به خیلیاشون زنگ هم نزدیم.
دیده بودم که پدرم خبر فوت هم اتاقی سی سال پیششو راحت پذیرفت. اون موقع من دانشجو بودم و فکر کردم چه بابای بی احساسی دارم. ولی الان می بینم ما هم داریم از هم دور می شیم و بی احساس![]()
یکی می گفت خاصیت آدم اینه که عادت می کنه و فراموش می کنه! چه خاصیتهای بدی!
امروز شنیدم یکی از هم اتاقی های سابقم مریضی سختی داره. خیلی ناراحت شدم. گریه هم کردم. اما می بینم نمی شه کاری کرد. دیگه خیلی وقته ازش دورم و حتی بهش تلفن هم نزدم. هیچ کاری هم ازم ساخته نیست. فقط واسش دعا کردم. شما هم واسش دعا کنین.
به هر حال امیدوارم که گروه های دوستای همه هر جا هستن همیشه شاد و سلامت باشن و همه خبرای خوب از دوستاشون بشنون.
چند روزیه دارم فکر میکنم شاید من از اونایی هستم که سالها بعد آدمها میفهمن چی میگفتم! البته یه امکان دیگه هم هست: این که از شانس بدم آدمهای دور و برم همه آدمهایی مخالف من باشن که حرفام رو نمیفهمن.
نمیدونم!
یه نظریهای دارم که حال دوست دارم اینجا اون رو از خودم در کنم و مشتاقم که نظر شما رو بدونم.
به نظر من مهمترین نشانه خودخواهی آدمها اینه که دوست دارن بچهدار بشن و همه هم میخوان که بچه از خودشون باشه! اونم تو این جامعهای که اولاً این همه بچه هست که نیاز به ما داره. دوماً ما نمیتونیم مطمئن بشیم که میتونیم یه آدم خوب و به درد بخور تحویل اجتماع بدیم یا نه. همه ما فقط فکرمون اینه که باید بچه از خودم باشه. حتی حاضر هم نیستیم که فکر کنیم مگه خود من چه گلی به سر کی زدم که حالا بخوام یکی مثل خودم تولید کنم؟!
من میگم این اوج خودخواهی آدمهاست که میخوان نسلشون ادامه پیدا کنه. و به نظرم اوج انسانیته اگه بتونیم به جای این که نسلمونو ادامه بدیم، بچههای دیگران رو که نیاز زیادی به ما دارن مثل بچه خودمون (!) نگهداری و کنیم و از اونا (که معلوم نیست شاید معتاد میشدن یا دزد یا قاتل یا ...) یه آدم خوب و مفید تحویل کشورمون بدیم.
یه روانشناس به من گفت که این نیاز طبیعی آدمهاست که میخوان نسلشون منقرض نشه و این طبیعیه که هر کسی بچه خودشو بیشتر دوست داره. حالا ببینید این توجیه منو چقدر قبول دارین؟
من میگم این که دوست داشته باشیم نسلمون بمونه و از بچه خودمون خیلی خوب مراقبت کنیم و بچههای دیگه رو مثل بچه خودمون دوست نداشته باشیم که کار شاقی نکردیم. این کارو هر حیوونی میکنه!!!
هر حیوونی به یه سنی که میرسه جفتگیری و تولید مثل میکنه و بعد هم از بچههاش مراقبت میکنه تا یه سنی و بعد دیگه مأموریتش تمومه.
یعنی فرق ما با حیوون فقط اینه که مدت بیشتری از بچههامون مراقبت میکنیم و شاید تعداد بچههامون کمترن؟؟؟؟ پس انسانیتمون چی میشه؟ اگه انسانیم باید بتونیم انسانهای دیگه رو هم به همون اندازه که بچههای خودمونو دوست داریم، دوست داشته باشیم. این کاره که از عهده حیوون بر نمیاد!
دوست دارم نظراتون رو در این مورد بدین و با هم بیشتر بحث کنیم. (شاید این جبر اجتماعی بچهدار شدن رو راحتتر پذیرفتم
)
مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.
ولی به حال اینها خیلی جالب بودن. می تونید از اینجا داونلودشون کنین و درباره غذاتون تصمیم بگیرین.
مثلاً می خواست در فضایل حضرت علی بگه، می گفت آره حضرت علی اونقدر خوبه که یه مسیحی بعد از دیدن فیلم امام علی مسلمون شد. یا انقدر خوبه که مثلاً فلانی گفته از حضرت عیسی هم بالاتره!!!
واقعاً این آدم از نظر خودش یه مبلغ مذهبی بود؟ به نظر شما آیا اینطوری می شه از کسی یا از دینی تعریف کرد؟ به نظر شما تغییر دین با دیدن یه فیلم بیشتر به حساب خوب بودن کارگردان فیلم تعبیر نمی شه تا شخصیت والای امام علی؟ یا بیشتر از اون، به حساب لاقیدی و بی اطلاعی و حذب باد بودن اون یه نفر؟
حالا جدای از تعبیر این حرف، این که یه مجری بخواد اینجوری صحبت کنه، جلوی یه عالم آدمی که تعداد زیادیشون جزء اقلیتهای مذهبی اند، به نظرتون چقدر از بیننده های اون برنامه کم خواهد کرد؟
خوب البته این هم مسئله ای نیست- به حساب صدا و سیما. اما این آدم هیچ فکر کرده که چقدر از پیروان ادیان دیگه رو ناراحت می کنه و حتی شاید از حضرت علی هم ......؟؟؟
این پسر عاشق تقلب رسوندن بود. کتابو می خورد انقدر که می خوند. بعد سر امتحان که می نشست، همش سرش اینور اونور بود. نه این که تقلب بگیره ها! تقلب می رسوند!!
دائم می پرسید چیو نمی دونی؟ کدوم سئوالو می خوای؟ چند باری هم سر جلسه گرفته بودنش. ولی باز هم عاشق این بود که به بقیه کمک کنه نمره بگیرن.
الان هم یه پست مهمی تو یه سازمان بزرگ داره و واسه خودش کلی برو بیایی داره.
آدم جالبی بود. خدا حفظش کنه، چند تا از درسامو به کمکش پاس کردم!!
یه دوستی دارم که خودش و شوهرش تو یه شرکت بزرگ دولتی کار میکنند و حدودا" ماهی ۲.۵میلیون در میارن. اینا فقط د وتا بچه ۲۸ و ۲۶ ساله کارمند دارن. خونه و ماشین و .... خلاصه لوازم اولیه یه زندگی راحت رو دارند. اگه من بودم شاید با این وضع یه زندگی مرفه هم می تونستم داشته باشم.
ولی جالب اینه که اینا همیشه از وضع بد اقتصادیشون می نالند. و حتی اگه یه مسافرت تو ایران می خوان برن کلی حساب کتاب می کنن و دنبال ارزون ترین راه می گردند و . . .! می دونید با پولشون چیکار می کنن؟ ویلا تو شمال و کیش و سرعین می خرن و اجاره می دن!
واقعا دلم به حالشون می سوزه. نمی دونم اینا کی می خوان زندگی کنن؟ فکر می کنم تمام عمرشون رو صرف جمع کردن پول کنند تا فردا عروس و دامادشون اینا رو بخورن و صلوات!!!
آدمهای عجیب دیگه رو بعد می نویسم......
اين سرزمين رو ميپرستم.
ريشه دارم در خاك كهنم
پرچم عشق است حرفم
سخنم
جنس آتش دارد پيرهنم
باد مي آيد باد
مي فزايد برافروختنم
بايد مي آيد، باد
مي نوازد او موسيقي پاييزي را
برگ ها را مي رقصاند، مي لرزاند
باد مي تازد با موسيقي خشم
مي زند شلاق بر جان و تنم
من مي ريزم ليك
من نمي افتم ليك
بسته بر عشق دل خويشتنم
هم اگر بايد ريخت
هم اگر بايد رفت
هم اگر مي روبد باد از وطنم
آخرين تن به خزان داده باغ
آخرين سبز درافتاده به مرگ
آخرين برگ منم
شعر از شادروان مجتبي كاشاني
يكي از دوستان از من پرسيده بود كه انجمن دوستي جهاني يعني چه؟ اين واژه را از گانهاي زرتشت برداشتهام.
در بندهاي 3 و 4 از هات 40 يسنا اين نيايش را ميخوانيم :
”اي خداي دانا آن هوش را به كساني بخش كه راستكار، دانش جو، كمك كار و آبادگراني آزموده هستند، تا انجمن دوستي جهاني را با دل و جان پيشرفت دهند. باشد كه به خانه، برزن و جهان خدمت كنيم. خداوندا از راه اين مهرباني كه به راستي آرزوي ماست، باشد كه ما خود نيز از راستكاران شويم“.
من هميشه خواب چنين انجمني رو ميديدم. انجمني كه براي خدمت به خلق جهان به وجود آمده باشه و همين كار رو هم بكنه. شايد من نتونم كار بزرگي در اين زمينه بكنم، اما حداقلش اينه كه ميتونم يه وبلاگ به اين اسم داشته باشم. اين سهم منه.
دوستان من همگي (به قول زرتشت) بیایید از کسانی شویم که این زندگانی را تازه می کنند و جهان را نو می سازند.
قومی ز پی مذهب و دین میسوزند
قومی ز برای حور عین میسوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
ویشان همه در حسرت این میسوزند
(عبید زاکانی)
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
تنگ نبات چون بود؟ لب بگشا که همچنین
آب حیات چون بود؟ خیز و بیا که همچنین
هر که بگویدت که تو دل به چه شکل میبری ؟
از سر کوی ناگهان مست به سرا که همچنین
هر که بگویدت که جان چون بود اندرون تن ؟
یک نفسی بیا نشین در بر ما که همچنین
هر که بگویدت که گل خنده چگونه میزند ؟
غنچهی شکرین خودبازگشا که همچنین
رابرت دو وین چونز ، گلف باز بزرگ آرژانتینی یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی شد و چک خود را دریافت کرد .مصاحبه ای کوتاه انجام داد و سپس به سمت ماشینش رفت تا به خانه باز گردد . هنوز در ماشینش را باز نکرده بود زنی جلو آمد و به او تبریک گفت . چهره زن بسیار محزون بود و به سختی با لکنت زبان به رابرت گفت که فرزندش به سختی بیمار است واو پول ندارد که خرج عمل جراحی فرزندش را بدهد. رابرت بلافاصله چکی کشید و به دست زن دادوگفت: برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا .
هفته بعد یکی از دوستان رابرت به سراغ او آمد و گفت : خبری برایت دارم . آن زن و بچه بیمارش را بخاطر داری ، آن زن یک کلاهبردار بود و اصلاً فرزندی ندارد او سرت کلاه گذاشته رفیق !
رابرت گفت منظورت اینست که اصلاً بچه مریضی وجود ندارد ؟ خدا را شکر . این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام.
این متن زیبا رو از وبلاگ زنان) برداشتم:
اخیراً وارد یک شرکت شدم که مدیرعامل تحصیلکرده اون ایدههای جالبی داره. یکی از ایدههای ایشون اینه که هر کی میاد تو این شرکت، واسه این میاد که رزومه خودش رو پر کنه و اطلاعات منو بدزده! با این طرز فکر، برای هر تازهوارد حداقل سه تا جاسوس تعیین میکنه و این عزیزان باید دائماً کارمند جدید بیچاره رو تعقیب کنن. حالا تصور کنید که شما برای کار به یک شرکت رفتین و بهتون گفتن توی این یک ماه آزمایشی باید کارخونه رو بررسی کنی و کارها رو یاد بگیری؛ وای به حالتون اگه از فرمول و ویژگی دستگاه و حقوق کارمندا و ترتیب آزمایشها و هر چیزی که در قاموس مدیرعامل دزدی اطلاعاته، سئوال کنید. حضرات مراقب، به سرعت مراتب را تلفنی به عرض مدیریت محترم میرسونن و ایشون کنترلها رو شدیدتر میکنه و اگه سئوالاتتون تکرار بشه، لیاقت کار تو این شرکت رو ندارین و تازه باید اقرار کنید که اومده بودین برای کی جاسوسی کنید؟؟!
برای من جالب بود که چرا بعضیها حاضر میشن اصلاً تو چنین محیطی کار کنن، فکر کردم شاید دلیلش حقوقهای بالای این شرکت باشه، اما دیدم ایشون به مهندسینشون حداقل حقوق کار رو میدن. بیشتر که رفتم تو بطن کارکنان، دیدم که ایشون با ترفندهای مدیریتی (به اصطلاح خودشون) اعتماد به نفس تمام کارکنان رو گرفتن و اونقدر محیط بیرون رو واسه اینا ترسناک جلوه دادن که حتی بهترین و پر سابقهترین مدیرانشون فکر میکنن اگه از در این کارخونه برن بیرون هیج جا براشون کاری نیست و باید برن عملگی! بنابراین به شدت از آقای مهندس سپاسگزارن که اونها رو تو کارخونه درپیت خودش نگه داشته!
تأسفباره که بعد از یه مدت، همه تو این محیط حل و جاسوس مخصوص مدیرعامل میشن و بیرونیها رو به چشم دشمن(!) میبینند و تمام وقت و انرژیشون رو صرف پاییدن دیگران و خاله زنک بازی میکنن. در واقع اون چیزی رو که تو کتابا خونده بودم، اینجا دیدم «تأثیر فرهنگ مدیریت ارشد بر محیط کار و کارکنان».
به هر حال من هم یکی از جاسوسهایی بودم که رفته بودم توی این کارخونه و خدا رو شکر (نمیدونم شاید به خاطر این که سابقه کار قبلی داشتم یا شاید به لطف راهنماییهای دوستان) دچار این وضعیت فجیع نشدم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم. دوست داشتم این داستانو اینجا بنویسم و نظرات شما رو هم در این مورد داشته باشم.
در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبينيهاي بيحاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسفبار كه براي هر ملتي پيش ميآيد شما را به ياس و نااميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانههايتان زندگي كنيد.
نخست از خود بپرسيد من براي كشورم چه كردهام و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاد و هيجانانگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشتهايد.
اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايمان بدهد يا ندهد هنگامي كه به پايان زندگی نزديك ميشويم هر كداممان بايد حق آنرا داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم:
من آن كه در توان داشتهام، انجام دادهام.
لویی پاستور
نمیدانم این داستان از کیست، شاید مولانا یا گلستان یا شیخ عطار یا ...؟ بچه که بودم کارتن آن را چند بار از تلویزیون دیدم و از مادربزرگ شنیدم. چوپانی همیشه داخل شیر گوسفندانش آب میریخت و به همسایگانش میفروخت. این آبها جمع و یکباره سیلی شد و تمام گوسفندان چوپان را با خود برد.
آدمهای دور و برم را که میبینم باور میکنم که این داستان را نشنیدهاند یا آن را باور ندارند.
اگر دور و بر خود را نگاه کنید کسانی را خواهید دید که دائم مینالند؛ از مملکت، گرانی، بدبختی مردم، کلاهبرداری و دروغ و ... . اما همین آدمها وقتی از خانه بیرون میروند گوشت و شیر را گران میفروشند، با هزار حقه زمین و خانه را سه برابر قیمت میفروشند، پشت میز کارشان چرت میزنند، رشوه میگیرند و میدهند، ارباب رجوع را برای کار یک ساعته، سه روز معطل میکنند، زیرآب همکارشان را میزنند، محصول بیکیفیت را لابلای محصولات سالم به بازار میفرستند، دیر سر جلسات خود حاضر میشوند، آمپول و قرص اشتباه به بیمار میدهند و .... شاید فکر میکنند این مملکت و گرانی و بدبختی و عقب ماندگی و بیچارگی ما دلیلی جز اعمال خودشان دارد!! و یا شاید به قول حافظ:
«گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند»
بیایید از امروز شروع کنیم و خودمان بهترین باشیم، خودمان همان باشیم که در دنیا میجوییم. به قول گاندی «خود آن تغییری شویم که در جستجوی آنیم.»